تبليغاتX
دایره ی قسمت

دایره ی قسمت

قلبم را با قلبت میزان می کنم

سیاست
یه روز یک پسر کوچولو که می خواست انشا بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟ پدرش فکری می کنه و میگه: بهترین راه اینه که من برای تویه مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی.
من حکومت هستم.چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم.مامانت دولت هست.چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه.کلفت مون ملت مستضعف و پا برهنه هست.چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی.داداش کوچیکت که 2 سالشه,نسل آینده است.امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.
پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره,میره به اتاق برادر کوچکش و میبینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و میبینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کاری می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه.می ره توی اتاق کلفتشون که اون رو بیدار کنه,میبینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده و داره ترتیب اون رو میده. میره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار میشه
.

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیه؟ پسر میگه: بله پدر, دیشب فهمیدم که سیاست چی هست.سیاست یعنی این که حکومت ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو میده,در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشن فکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه,در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا مي زنه

نوشته شده توسط پسرک در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 0:43 | لینک ثابت |



مادر مقدس است. مادر جاودانه است. مادر عشق می آفریند. مادر بدر نفرت می کارد. مادر باعث جهل می شود. مادر مشعل راه می گردد. مادر پیام آور صلح است. مادر دلیل جنگ است. مادر شخصیت زنتیکی بالقوه کودک را از کالبدش بیرون می کشد و شخصیتی عاریه ای در قاب جسمش می دمد. چه کسی می تواند مدعی باشد که عیسی بدون مریم عیسی می شد و موسی بدون آسیه موسی؟ چه کسی می تواند مدعی باشد که ناپلئون اگر پسر مادام لتسی سیا نبود باز جهانگیر می شد؟ این همه تناقض را در کدام موجود این عالم می توانی بیابی؟ ...

پی نوشت:روز مادر به مادرا مبارک...


نوشته شده توسط پسرک در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 12:9 | لینک ثابت |


نه حتی صدای بارانی که شبیه هیچ بارانی نبود و آن همه ریز و یکنواخت بود و درد که نداشت هیچ ، لذت هم داشت وقتی می خورد توی صورتم ، فراموش نمی شود . بی ارزش ترین لحظه هاش هم به یادم مانده حتی . این که رانندهء تاکسی پول خورد نداشت و « مهم نیست » ی که با صدای گرمش گفت ! این که مجله هام افتاد توی چالهء آب و آمدم که برش دارم چرخ بی رحم یک مرسدس قدیمی ، شالاپ خیس کرد سر تا پام را . من اما باکیم نبود . توی چاله یک دکمهء سفید عجیب چشمم را گرفته بود . این که آن روز برق گودو رفته بود ، یکی دو میز آن سو تر یک مرد سال دیده تر از همه ، برای جماعت روشنفکری شعرش را ، و شاید شعر یکی دیگر را ، بلند می خواند و عجب قشنگ هم می خواند و مجذوب صدایش ، هیچ نمی گفتیم و گوش می دادیم و تو چشم هات را بسته بودی . این که برق نیامد . دختر میز بغلی ، نور شمعش را با ما قسمت کرد . تو موهات در هم بود ، چشم هات گود افتاده ، خوب نخوابیده بودی انگار ... لحظه های با شکوهی بود و من خوب می دانستم دارم لذت می برم و مهم نبود چه می شنیدم و چه می گفتم . گذاشتم چشم هام زندگی کنند .

آن وقت می بینی حافظه چه بی رحم است و تا به زانو درت نیاورد ، تا کلافه ات نکند ، تا حالا و تا آخر دنیا ، دست بر نمی دارد از نیمه شب های غمگینت .
یکی ، ساختمان رو به رو سیگار می کشد ، نور سیگارش را می بینم و دلم گرم می شود . شاید کسی مثل من ، تو یکی از نیمه شب های خنک ماه مارچ ، دارد مرور می کند روزهای روشن حالا دورش را . لب هاش لبخند می شود از یاد ها و خاطره هاش . قلبش گرم می شود از بودن هایی که حالا نیست .
من خوبم . خسته ام . اما تو خوب باشی من هم خوبم . باد می آید . آسمان خاکستری ست . ابرها به گمانم بارورند . نوید باران می دهند . تهران قشنگ شده این روزها . نیستی ببینی چه سبزند کوچه ها ...

به نقل از کسی که یادم نیست که بود


نوشته شده توسط پسرک در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 19:39 | لینک ثابت |


امروز به آیینه گفتم:" تو خیلی توئی ! خسته نمی شوی ؟! "

پي نوشت :يه روز كوه مي شكنه ، خواهي ديد !"


نوشته شده توسط پسرک در جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 22:43 | لینک ثابت |


می نویسم برای کلنجار با درماندگی…مینوسیم برای زندگی که یک عمر به آن مدیونم…برای زندگی که حسین پناهی تعریف آن را از همه بهتر میداند:

 میزی برای کار


کاری برای تخت ،

تختی برای خواب ،

برای جان ، خوابی

جانی برای مرگ ،

مرگی برای یاد ،

یادی برای سنگ ،

این بود زندگی ."

یکی از همین روزا شروع کردم یکی از همین روزا هم تمومش می کنم....

 

 


نوشته شده توسط پسرک در جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 17:33 | لینک ثابت |

درباره ی من


می نویسم به خاطر یه عمر دینی که به زندگی دارم....

آرشیو موضوعی
نویسندگان
پیوندها
خاله سوسکه
مترسک فیلسوف
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

Copyright (C) 2007, http://myolddays.blogfa.com. all right reserved.
Design by
Yas-Design